بردیا مشغول دندون دراوردن...
به نام خدا...
یه چند روزیه نمیدونم چرا اینطوری شدی جان مادر... اشتها نداری... اصلا... عادت ندارم تو رو اینجوری ببینم
این بی سابقه ست... بردیایی که معروفه به خوش خوراکی.... این روزا هیچی دوست نداره بخوره... فقط یه کم ماست میخوری... کمی هم دوغ.... گوارای وجودت مادر...
چند روزه که سرت داغه.... یه گرمای یه نواخت.... اوضاع شکمت هم به هم ریخته.... غر میزنی و همش گردش میخوای....
اینا همه نشوندهنده ی اینه که یه دندون خوشگل تو راه داری.... به سلامتی...
ولی همچنان عشق منی و دلبری میکنی از مامان و بابا... کم کم داری اعضای صورتت رو میشناسی... یه صدای خنده دار درمیاری و مثلا ما رو میترسونی... ما هم میلرزیم مثل بید....
به یه چیزایی اشاره میکنی و میگی: اینو... اینو.... ما هم باید بگیم :آهااااان... همونو.... خوشیم دیگه!!!!
خیلی شدید مامانی شدی و همانند یه گل سینه خوشگل میچسبی به مامان.... نمی گم شکایت ندارم ولی من زنده ام به خاطر همین چیزا... که با هم باشیم.... تو در کنار من و بابایی آرامش داشته باشی و ما هم به عشق تو زنده....
من یکی که دربست در خدمتم....
مگه نمیگن... بهشت زیر پای مادران است....
پس چرا من دنیامو نریزم به پات.... دنیامو... آرامشمو... استراحت و اوقات فراقتم رو.. فکر و ذکر و دغدغه مو....
خدایا... پسر کوچولوی یکی یه دونم رو به خودت میسپارم.... مامان این پسر کوچولو رو هم دریاب که محتاجته شدیدا....
.gif)
کشف محل نگهداری داروها... آرزوی دیرینه

بردیا... چشمات کو؟؟


کاریکاتور بردیا....

گریه ی الکی...

عافیت باشه..... ایشالله حموم دامادیت مادررررررررررر

تموم شد... فعلا


بردیا مشغول دندون دراوردن...
